تبليغاتX
ظهور
شوق دیدار جمعه 1387/11/11 16:40
نوا کی می دهد آن دل که از مهرت بود عاری؟
چه سودی می دهد اشکی که بهر تو نشد جاری؟  

همه هست آرزوی من که بینم روی نیکویت
به یک شامی، و یا صبحی، به خوابی یا که بیداری
 
بود ممکن مرا روزی وصال تو شود روزی؟
ندانم چیست این معنی حقیقت یا که پنداری؟
 
از آن ساعت که با مهرت دلم پیوست هر ساعت
ترا جوید به هر حالی به مستی یا که هشیاری
 
بیا و دیده ی ما را به روی خویش روشن کن
که بی تو نیست روزم را تفاوت با شب تاری
 
 
محمد حکاک

نوشته شده توسط بابک داورمنش  | لینک ثابت |

روز ناگزير چهارشنبه 1387/11/09 23:52
اي روزهاي خوب كه در راهيد!
اي جاده هاي گمشده در مه!
اي روزهاي سخت ادامه!
از پشت لحظه ها بدر آييد اي روزهاي آفتابي !
اي مثل چشمهاي خدا آبي!
اي روز آمدن!
اي مثل روز، آمدنت روشن!
اين روزها كه مي گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو كه آيا من نيز
در روزگار آمدنت هستم؟!
 
زنده ياد قيصر امين پور
نوشته شده توسط بابک داورمنش  | لینک ثابت |

از روز
تنها
در قصه های شب شبحی خواهد ماند
اگر
خورشیدی  طلوع نکند...
محمد حکاک

نوشته شده توسط بابک داورمنش  | لینک ثابت |

شب اشك و توبه یکشنبه 1387/06/31 21:48
دارم از دست مي‌روم.
كسي هست به فرياد دل من برسد؟ تا خدا راه درازي دارم.
جاده‌اي مي‌خواهم كه قدم‌هاي گريزانم را
به در خانة آن «دوست» برد؛ يك «ميان‌بُر» به حريم بالا؛
نكند مرگ مجالم ندهد.
نكند زنده نباشم، نرسم! نكند عمر كفافم ندهد!
شانه‌ام خرد شده از بار گناه.
فرصتي مي‌خواهم، تا زمين بگذارم.
همه پل‌هاي پشت سر من ويران است.
راه برگشتي نيست.
من ماندم و يك سال غم در به دري؛
غم خانه به دوشي، شانه‌اي مي‌خواهم تا يك دل سير بگريم از درد.
من شنيدم كه خدا
نردباني دارد.
به بلنداي سعادت، شبي از اين شب‌ها، يك شب مي‌نهد روي زمين.
من شنيدم كه شبي از شب‌ها
مي‌شود يك شبه پيمود ره صد ساله.
من پي روزي خود آمده‌ام.
من شنيدم كه ملائك تا صبح
مي‌برند آن بالا
عطر اندوه بني‌آدم را
من به دنبال خودم مي‌گردم.
شب قدر است آيا؟
شب تسبيح و مناجات و سلام.
شب اشك و توبه
شب ويراني من،
شب مهماني «او»
شب بيزاري من از دنيا.
شب دلجويي او از مهمان
شب قدر است آيا؟
من همان بندة از «دوست» فراري هستم
من همان چهرة غمگين پريشان حالم،
من همان آدم خاطي و گنه آلوده‌ام
شب قدر است آيا؟
چه كسي مي‌گويد: «شب دراز است و قلندر بيدار»؟
شب، كوتاه است
اين دقايق همگي نايابند. لحظه‌ها مي‌گذرند.
چشم بر هم بزني، سحر از راه رسيد و تو هنوز در خوابي‌.
ها، مبادا كه بگويند به تو، سحر از راه رسيده است و قلندر در خواب!
جامه را از تن خود خواهم كند
جوشني مي‌پوشم، بند بندش از نور
جوشني مي‌پوشم. همه از جنس عطوفت، احسان
شب قدر است امشب! تا سحر بيدارم
تا سحر دانه به دانه، غم خود مي‌بارم
تا سحر، سر به زانوي «تو» مي‌گريم زار، تا سحر، توبه به درگاه خدا
شب قدر است امشب
حيف اگر در شب قدر، قدر خود نشناسيم!

خديجه پنجي

ماهنامه موعود شماره 57
نوشته شده توسط بابک داورمنش  | لینک ثابت |